به
صورتش نگاه مي كنم و مي خندم ... به
چشم هايش تف مي كنم .
هيجده
دقيقه وقت دارم .
رئيس
زندان را صدا مي زنم تا بيايد و به
حرف هايم گوش بدهد.
هفده
دقيقه باقي است .
مي
گويد ، (يك هفته ، نه ، سه هفته ديگر
خبرم كن .
حالا
فقط شانزده دقيقه وقت داري.)
وكيلم
مي گويد ، متاسفانه نتوانستم كاري
برايت انجام دهم.
م م م
... پانزده دقيقه مانده است .
اشكالي
ندارد ، اگر خيلي ناراحتي بيا جايت
را با من عوض كن .
چهارده
دقيقه وقت دارم .
پدر
روحاني ميآيد تا روحم را نجات دهد ،
در اين
سيزده دقيقه باقي مانده .
از
آتش و سوختن مي گويد ، اما من حس مي
كنم كه سخت سردم است .
دوازده
دقيقه ديگر وقت دارم .
چوبه
دار را آزمايش مي كنند . پشتم مي
لرزد .
يازده
دقيقه وقت دارم .
چوبه
دار عالي است و كارش حرف ندارد.
ده
دقيقه ديگر وقت دارم .
منتظرم
كه عفوم كنند ... آزادم كنند .
در اين
نه دقيقه اي كه باقي مانده .
اما
اين كه فيلم سينمايي نيست ، بلكه ...
خب ، به جهنم .
هشت
دقيقه ديگر وقت دارم .
حالا
از نردبان بالا مي روم تا بر سكوي
اعدام قرار گيرم .
هفت
دقيقه ديگر وقت دارم .
بهتر
است حواسم جمع قدم هايم باشد و گرنه
پاهايم مي شكند .
شش
دقيقه ديگر وقت دارم .
حالا
پايم روي سكوست و سرم در حلقه دار ...
پنج
دقيقه ديگر باقي است .
يّالا
عجله كنيد ، چيزي بياوريد و طناب را
ببريد .
چهار
دقيقه ديگر وقت دارم .
حالا
مي توانم تپّه ها را تماشا كنم ،
آسمان را ببينم .
سه
دقيقه ديگر باقي مانده .
مردن ،
مردن انسان ، به راستي نكبت بار است
.
دو
دقيقه ديگر وقت دارم .
صداي
كركس ها را مي شنوم ... صداي كلاغ ها
را مي شنوم .
يك
دقيقه ديگر مانده است .
و حالا
تاب مي خورم و مي ي ي ي ي روم م م م م
...
|+| نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 23:45 |
فریدون مشیری
چرا از مرگ می ترسید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند
چرا از مرگ می ترسید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است
تنه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغا ها برانگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را فاسانه می دانید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا از مرگ می ترسید
|+| نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 20:25 |
رویا زرین
خدای من زیباست
دیوارهای خالی اتاقم را
از تصویرهای خیالی او پر می کنم
خدای من زیباست
خدای من رنگین کمان خوشبختی ست
که پشت هر گریه
انعکاسش را
روی سقف اتاق می بینم
من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام
و نه
لای بقچه پیچ سجاده
رهایش
او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
من در نهایت حیرت
حالا
گاه گاهی که به هم خیره می شویم
تشخیص خدا و بنده چه سخت است
|+| نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 23:3 |
آندره ژید
ای
کاش اهمیت در نگاه تو باشد
نه در چیزی
که بدان می نگری.
چون بیندیشی
هر انتخابی هولناک است
و نیز حریتی ٬ که انسان را
به هیچ وظیفه ای راهبری
نکند.
این راه را بایددر سرزمینی
انتخاب کرد
که ازهیچ سو
شناخته شده نیست
و در آن هر کسی کشفی می
کند .
و نیک متذکر باش
که همان کشف را جز برای
خویشتن نمی کند.
صورت پذیرفتن هر چیز
منوط به نزدیک شدن ما
بدان است.
(آندره
ژید)
|+| نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 1:23 |
نیچه
تا بیاغازم
از خاطر زدودم ٬ حتی همدردی با خود را !
نه از گناهان و جنون های بزرگش
بلکه از کمالش رنج می بردم
آن هنگام که پیش از هر چه
از آدمی ٬ می رنجیدم !
***
من آنگاه که از جستجو خسته شدم
یافتن را فرا گرفتم
و زمانیکه باد مخالف وزیدن گرفت
با بادبانهایخویش
به پیش راندم .!
(حکمت شادان (نیچه)
|+| نوشته شده توسط مجتبی در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 23:7 |
پائيز پائيز
است فصل مرگ
برگ ها فصل
پايان تضاد رنگ ها نوبت
خاموشی بنفشه ها وقت
آغاز غرور سروها
... درختی
تنها خاطراتش
همه برگ برگ
هايش همه خشک خاطراتش
همه زرد،نارنجی،سرخ خاطراتی
از آواز قناری ها از خنده
دو کودک نا بالغ از نسيم نرگس و
نيلوفر ياد آن
نهر بزرگ پشت حياط خانه شب بوها خاطراتی
از شکوه تک درخت تنها
... فصل من
پائيز است کوچه
هايم خاموش لحظه
هايم پر رنگ با
موسيقی سرخ می
تراود هر روز از قلبم شعری
زرد آوازی
نارنجی من هر
روز کوچه را از مهر تا آذر نقاشی می کنم با رنگ
غرور دريا را
قرمز برگ ها
را نارنجی خانه ها
را همه زرد زيبا پر
احساس کمی
مغرور پادشاه
فصل ها پادشاه
زمستان،بهار،تابستان فصل من پائيز
------
|+| نوشته شده توسط مجتبی در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 1:3 |
کریستینا بارس (شاعر برزیلی)
یکی از دوستای من
بعضی
از دوستا مثل
خود زندگین یا
میشه گفت که
چند سالی از زندگین مثل
اینکه عمرت به
شکل یه ادم بیاد
بشینه روبروت, دوستش
داری حسش
می کنی گریته خندته سیلی
باباته و
اشگای مامانته دیروز یکی
از اون دوستا اومده
بود پیش من یه
بطری شراب برام
هدیه اورده بود شب با
دوستم و پسره که
همسایمه رفتیم
یه کافه تو
مرکز شهر ودکا
با اب پرتقال خوردیم و یه
خواننده تو
کافه می خوند که ترکم
نکن ترکم
نکن ما هم
ودکا با اب
پرتقال می خوردیم دوستم گریه
می کرد اخه
اونی که عاشقش بود چند
ماه پیش بش
گفته بود که از
قیافش متنفره دوستم
بم گفت عاشق
پسره شده من
گفتم که پسره نامزد داره مست
بودیم راه
افتادیم که بریم خونه پسره
کتشو تن دوستم کردو رسیدیم
خونه پسره
با ما اومد تو خونه پسره
و دوستم باهم
خوابیدند فرداشم
پسره رفت
پیش نامزدشو از
دوستم خداحافظی نکرد دوستم
رفت و شرابش
مونده پیش من صدای
خنده ی پسره
و نامزدش از
خونه بغلی میاد و
صدای خواننده ی کافه که تو
سرم می کوبه و میگه ترکم
نکن ترکم
نکن
ترجمه:
مینا خانلرزاده
|+| نوشته شده توسط مجتبی در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 23:52 |
پابلو نرودا شاعر شيليايي
چشمانم
گریخت
از من
به
دنبال دخترکی سبزه
که می
آمد !
برساخته
از صدفهای سیاه بود
از
انگورهای یاقوتی
و خونم
را به شلاق می کشید
با
شراره های آتشش !
پس از
تمامی اینها
من می
روم !
موطلایی
پریده رنگی سر رسید !
چون
گیاهی زرین ،
موهبتهاش
در رقص!
و چون
موجی
دهانم
رفت
تا بر
سینه اش بنشاند
تیر- آذرخش
ِخون را!
پس از
تمامی اینها
من می
روم !
تنها به
سوی تو،
بی آنکه
حرکتی کنم ،
بی آنکه
ببینمت ،
دور از
تو ،
خون من
و بوسه هایم
روانه
می شوند !
سبزهء
من و بور ِمن !
فربه
ِمن و باریک اندام ِمن !
زشت ام
و زیبای ام !
برساخته
از هر آنچه زر و
هر آنچه
نقره !
برساخته
از هرآنچه گندم و
هر آنچه
خاک !
برساخته
از هر آنچه آب و
امواج
دریا !
برساخته
برای بازوان من ،
برای
بوسه هایم ،
برساخته
برای روحم
|+| نوشته شده توسط مجتبی در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 23:50 |
بگذار این وطن دوباره وطن شود (لنگستن هيوز(١٩٦٧-١٩٠٢)
بگذارید این وطن دوباره وطن
شود.
بگذارید دوباره همان رويايى شود كه بود.
بگذاريد پيشاهنگ دشت شود
و در آنجا كه آزادست منزلگاهى بجويد.
(اين وطن هرگز براى من وطن نبود.)
بگذاريد اين وطن رويايى باشد كه روياپروران در روياى خويش داشته اند
بگذاريد سرزمين بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمينى كه در آن نه شاهان بتوانند بىاعتنايى نشان دهند
نه ستمگران اسباب چينى کنند
تا هرانسانى را، آن كه برتر از اوست از پا درآورد.
(اين وطن هرگز براى من وطن نبود.)
آه، بگذاريد سرزمين من سرزمينى شود كه در آن، آزادى را
با تاجِ گلِ ساختگى وطن پرستى نمى آرايند.
اما فرصت و امكان واقعى براى همه كس هست، زندگى آزاد هست،
و برابرى در هوايى است كه استنشاق مى كنيم.
(در اين «سرزمين آزادگان» براى من هرگز
نه برابرى دركار بوده است نه آزادى.)
بگو تو كيستى كه زير لب در تاريكى زمزمه مى كنى؟
كيستى تو كه حجابت تا ستارگان فراگستر مىشود؟
سفيدپوستى بينوايم كه فريبم داده به دورم افکنده ا ند،
سیاهپوستی هستم كه داغ بردگی برتن دارم،
سرخپوستى هستم رانده از سرزمین خويش،
مهاجرى هستم چنگ افکنده به اميدى كه دل در آن بسته ام
اما چیزی جز همان تمهید ديرين به نصیب نبرده ام
كه سگ سگ را میدرد و توانا ناتوان را لگد مال مىكند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، كه گرفتار آمده ام
در زنجيره بى پايان ديرينه سالِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپيدن زمين، قاپيدن زر،
قاپيدن شيوه هاى برآوردن نياز،
كار انسانها، مزد آنان،
و تصاحب همه چيز به فرمان آز و طمع.
من كشاورزم- بنده خاك-
كارگرم، زرخريد ماشين.
سياهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
كه با وجود آن رويا، هنوز امروز محتاج كفى نانم.
هنوز امروز درماندهام.ـ آه، اى پيشاهنگان!
من آن انسانم كه هرگز نتوانسته است گامى به پيش بردارد،
بينواترين كارگرى كه سالهاست دست به دست مى گردد.
با اين همه من همان كسم كه در دنياى كهن
در آن حال كه هنوز رعيت شاهان بوديم
بنيادى ترين آروزمان را در روياى خود پروردم،
رويايى با آن مايه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستين
كه جسارت پرتوان آن هنوز سرود مىخواند
درهرآجر و هرسنگ ودرهرشيار شخمى كه اين وطن را
سرزمينى كرده كه هماكنون هست.
آه، من انسانى هستم كه سراسر درياهاى نخستين را
به جست وجوى آن چه مى خواستم خانه ام باشد درنوشتم
من همان كسم كه كرانه هاى تاريك ايرلند و
دشتهاى لهستان
و جلگههاى سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفريقاى سياه بركنده شدم
و آمدم تا «سرزمين آزادگان» را بنيان بگذارم.
آزادگان؟
يك رويا-
رويايى كه فرا مى خواندم هنوز اما.
آه، بگذاريد اين وطن بارديگر وطن شود
- سرزمينى كه هنوز آنچه مى بايست بشود، نشده است
و بايد بشود! –
سرزمينى كه در آن هرانسانى آزاد باشد.
سرزمينى كه از آن من است.
ـ از آن بينوايان، سرخپوستان، سياهان، من،
كه اين وطن را وطن كردهاند،
كه خون و عرق جبينشان، درد و ايمانشان،
در ريختهگرى هاى دستهاشان، و درزيرباران خيش هاشان
بار ديگر بايد روياى پرتوان ما را بازگرداند.
آرى، هرناسزايى را كه به دل داريد نثار من كنيد
پولاد آزادى زنگار ندارد.
از آن كسان كه زالووار به حيات مردم چسبيده اند
ما مى بايد سرزمينمان را آمريكا را بارديگر باز پس بستانيم.
آه، آرى
آشكارا مى گويم،
اين وطن براى من هرگز وطن نبود،
با وصف اين سوگند ياد مى كنم كه وطن من، خواهد بود!
روياى آن
همچون بذرى جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم مى بايد
سرزمينمان، معادنمان، گياهانمان، رودخانه هامان،
كوهستانها و دشتهاى بى پايانمان را آزاد كنيم:
همه جا را، سراسر گستره اين ايالات سرسبز بزرگ راـ
و بار ديگر وطن را بسازيم!
ترجمه: احمد شاملو
|+| نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 23:40 |
اثری از یک کودک آفریقایی که نامزد دریافت جایزه در سال 2005 شد
وقتي به دنيا ميام،
سياهم
وقتي بزرگ ميشم، سياهم
وقتي ميرم زير آفتاب،
سياهم
وقتي مي ترسم، سياهم
وقتي مريض ميشم، سياهم
وقتي مي ميرم، هنوزم
سياهم
و تو
آدم سفيد وقتي به دنيا
مياي، صورتي اي
وقتي بزرگ ميشي، سفيدي
وقتي ميري زير آفتاب،
قرمزي
وقتي سردت ميشه، آبي اي
وقتي مي ترسي، زردي
وقتي مريض ميشي، سبزي
و
وقتي مي ميري، خاکستري
اي
و تو.....!؟
به من ميگي رنگين پوست؟
|+| نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 0:8 |
شادی و امید
به ياد می آورم اميد به آينده
اندوهِ آدمی را می شويَد.
همه چيز در حالِ تکامل است،
قاعده قصه همين است حلاوت حيات وُ
ترانه هستی
همين است.
به ياد می آورم
انگار همين ديروز بود
آسمانِ هاوانا آبی بود
برای کارگران
از رهاييِ دربندماندگان سخن می گفتم.
حالا
اينجا
باران از سفر بازمانده زمين، شُسته
شوق، کامل
دامنه ها، سرسبز
و شادمانی
مشغولِ زری بافيِ لحظه به لحظه زندگی ست.
و اين همه
زيرِ نورِ وِلَرمِ آفتاب و آواز پرنده می گذرد.
شُکوهِ آدمی
حلاوتِ حيات
ترانه هستی... !
هستی همين است وُ
قاعده قصه همين!
ارنستو چگوارا
|+| نوشته شده توسط مجتبی در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 23:40 |
جوانی
در طول سالهايي كه شماره ي آنها بسيار نبود . اما آن همه اكنون چون گنجي در زواياي دل من پنهان شده; روزهايي شگفت گذراندم٫ كه گاه ابر اشك بر آنها سايه افكنده و تاريكشان كرده بود. و گاه فروغي آسماني آنها را روشن و تابناك مي كرد.اكنون٫ هر چنددست تغيير آينده ي مرا محكوم به تيرگي و افسردگي كرده، روح من كه مشتاق گذشته است، دست علاقه به دامن " دوستي" زده است تا آنرا جاينشين عشق از دست رفته كند.اي
عشق! من در نخستين نيايش خويش، روي به محراب فروزان تو آوردم؛ اميد خود،
رؤياي خود، قلب خود را تسليم تو كردم. اما اكنون از اين همه نشاني بر جاي
نمانده، زيرا بالهاي تو حال نسيم گذران را دارند؛ تو خود نيز چون نسيم
ميگذري و در پشت سر خويش، هيچ چيز بجز خاطره اي سوزنده باقي نمي گذاري...
چرا در غم جواني از دست رفته بنالم؟ شايد هنوز روزهاي شيريني در انتظار من
باشند.حالا كه دوران جواني گذشته را از برابر ديده مي گذرانم خاطره اي
دلپذ ير براي من تسلايي آسماني به همراه مي آورد.اي نسيم ها اين خاطره ي
مرا به آنجا بريد كه براي نخستين بار دل من به تپشهاي دلي ديگر پاسخ گفت.برو
اي عشق، اي فريبنده و دروغگو؛ برو و ديگر آرامش ساعات زندگي مرا پريشان
مكن.اي ياران من، اي دوستان يكدل، كه دل من شما را از ميان جمع مردمان
برگزيده است؛ من زندگي خود، روح خود، خاطره ي خود و اميد خود را در اختيار
شما ميگذارم. پيوند مهر من و شما، پيوند عشقي پايدار و آزادانه است؛ پيوند
محبتي بي ريا و فارغ از آلودگي است. بگذار چاپلوسي اين فرزند ترس و دروغ،
با نگاه ظاهر فريب وزبان چرب و نرم خويش، به سراغ بزرگان و پادشاهان رود و
در راه جلب آنان دام گستري كند. من و شما اي دوستان وفادار، در نشاط و
سرمستي دلپذير خود، به هيچ چيز جز احساس اين دوستي احتياج نداريم. لرد جرج گردون بایرون
|+| نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 0:6 |
ویلیام شکسپیر 2
اي روح ِ مسكين ِ من كه در كمند ِ اين جسم ِ گناه آلود اسير آمده اي و سپاهيان ِ طغيان گر ِ نفس، تو را در بند كشيده اند!
چرا خويش را از درون مي كاهي و در تنگدستي و حرمان به سر مي بري و ديوارهاي برون را به رنگ هاي نشاط انگيز و گرانبها آراسته اي؟
حيف است چنان خراجي هنگفت بر چنين اجاره اي كوتاه، كه از خانه ي تن كرده اي
آيا اين تن را طعمه ي مار و مور نمي بيني كه هر چه بر آن بيفزايي، بر ميراث ِ موران خواهد افزود؟
اگر پايان ِ قصه ي تن چنين است، اي روح ِ من، تو بر زيان ِ تن زيست كن؛ بگذار تا او بكاهد و از اين كاستن بر گنج ِ درون ِ تو بيفزايد.
اين ساعات ِ گذران را كه بر درياي سرمد كفي بيش نيست، بفروش و بدين بهاي اندك، اقليم ِ ابد را به مـُلك ِ خويش در آور،
از درون سير و برخوردار شو، و بيش از اين ديوار ِ بيرون را به زيب و فر مياراي
و بدين سان مرگ ِ آدمي خوار را خوراك ِ خود ساز؛ كه چون مرگ را در كام فرو بري، ديگر هراس نيست و بيم ِ فنا نخواهد بود.
ترجمه: حسين الهي قمشه اي
|+| نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 23:25 |
ویلیام شکسپیر
هر زمان كه از جور ِ روزگار و رسوايي ِ ميان ِ مردمان در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم، و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،
و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم، و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم، كه دلش از من اميدوارتر و قامتش موزون تر و دوستانش بيشتر است.
و اي كاش هنر ِ اين يك و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،
و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام كمترين خرسندي احساس نمي كنم.
اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم
از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم،
و آنگاه روح ِ من همچون چكاوك ِ سحر خيز بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند
و با ياد ِ عشق ِ تو چنان دولتي به من دست مي دهد كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.
|+| نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 23:11 |
حضرت مولانا
دوش در مهتاب دیدم مجلسی از دور مست
طفل مست و پیر مست و مطرب تنبور مست
ماه داده آسمانرا جرعه ای زان جام می
ماه مست و مهر مست وسایه مست و نور مست
بوی زان می چون رسیده بر دماغ بوستان
سبزه مست و آب مست و شاخ مست انگور مست
خورده رضوان ساغری از دست ساقی الست
عرش مست و فرش مست و خلد مست و حور مست
زین طرف بزم شهانه از شراب نیم جوش
تاج مست و تخت مست و قیصر و فغفور مست
شمس تبریزی شده از جرعه ای مست و خراب
لاجرم مست است و از گفتار خود معذور مست
|+| نوشته شده توسط مجتبی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:23 |